تبليغاتX
شاعرترین حباب

شاعرترین حباب

مجموعه آثار رحیم کریمی

به شاهین نجفی، بی هیچ امیدی در فهمیدن، که مصداقی خوب برای آیه ۶ سوره بقره است.

و با عرض شرمساری به محضر اهل بیت (ع) به عنوان هم وطن و هم زبان

 

سخت است با تو از ادب و فهم دم زدن

دشوار نیست حال کسی را بهم زدن

این دم تکانی است برای دو استخوان

حاشا که حرف سگ به دهان عجم زدن

فهمانده اند هادی (ع) و مهدی (عج) و آل شان

مردانه سرنوشت زمین را رقم زدن

دردا شرف نداشتن و بی حیا شدن

بادا برای آل محمد(ص) قلم زدن

آری، می آید آن که امید است، و آرزوست

در زیر سایه سار وجودش قدم زدن

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت11 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

 

این ایام نمایشگاه حسابی یه عده رو به تکاپو میندازه!

و اینجوری میشه که آدم از شعر گفتن و آپ کردن و خیلی چیزای دیگه جا میمونه...

هر کی که اومد تو غرفه شهرستان ادب و به ما سر زد که خوش به حالش

هر کی هم نیومد دلش بسوزه :-)

اینم یه عکس از هزاران عکسِ خاطره انگیزه روزهای نمایشگاه کتاب:

از سمت راست: (مبین اردستانی، سعید بیابانکی، من، میلاد عرفانپور، محمد حسن نوروزی)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت4 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

 

تشنه مگر در میان آب بمیریم

در رکاب حضرت مهتاب بمیریم

از سر تقصیرمان گذر کند ای کاش

تا نگذارد که در عذاب بمیریم

بهتر است سینه به پیکان بسپاریم

تا شبی از ترس توی خواب بمیریم

رخصت پیکار بده تا نگذاری

مثل همین قافیه بی تاب بمیریم

مادرم ام البنین همیشه به ما گفت:

مرد بمانیم تا که ناب بمیریم

تا برای امر شما حضرت مهتاب

سر بسپاریم و با شتاب بمیریم

دل همه سیراب شد از برکت مهتاب

تشنه برایش مگر در آب بمیریم

+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت8 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

 

...

مُردم ز رشک، چند ببینم که جام می

لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند

...

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت2 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

تقدیم به لب هایی که شعر خواندن را به من آموخت! و سینه ای که سرودن را... اما... ه 

 

« وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم »                                  

خطای من همه امید با وفا شدنت بود

سکوت می کنی و رو به آسمان، که ببارد!

 و خشکسالی فرجام بی صدا شدنت بود

چه آتشی ست به جان ات!؟ چه آتشی ست خدایا!؟ ه

 چرا سکوت کند شاعری که سمبل برف است؟!ه

چقدر حرف در آن سینه هست و نیست زبانی

 چرا سکوت کند سینه ای که مملو حرف است؟!ه

بگو چقدر گذشت از به انتظار نشستن؟

به انتظار نشستم، که اشک بود و نبودی ... ه

چقدر منتظر حرف و شعر ماندم و ماندی...

 چه حیف شد نشنیدم! چه حیف شد نسرودی! ه

نگو توقع گوش من از لب تو به جا نیست!

هنوز هستی و هستم! و انتظار کما کان...

قلم به دست بگیر و مرا به وجد بیاور...!

 مرا و هرچه که دارم

                                  در این

                                              سکوت

                                                              نسوزان...! ه

 

 

پ ن: مصرع اول تضمینی از مهرداد اوستا

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت9 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

با چشم های خیس...

و دستهای سرد...

تقدیم می کنم:

به شهیدان علمی

و شیر مردان صنعتی شریف

و هموطنان غیور

امید که مقبول افتد... 

 

باید که با خاکسترش مالید

رو پلکهای خیسمون سرمه

وقتی که تو قانون بعضی ها

دونستن بعضی چیزا جرمه

 

دیروز رو پا قد علم کردیم

امروز میمیریم رو پاهامون

با خون پاک شهریاری ها

روشن تر از خورشیده فردامون

 

با سر بلندی مردای این خاک

تقدیم ایران میکنن جونو!

یک دست یک گل چیدو ... سیصد مرد

تغییر دادن رشته هاشونو!

 

خوش غیرتا باید بفهمونن

پژواک زشتی زود تابیده

شاید بفهمن! تا که نگذارن ــ

پا رو دم شیری که خوابیده

 

تازه سی و سه سالمون می شه

این تازه آغازه برای ما

دستای ذلت پیش ما بستس

راه خدا بازه برای ما ...

 

راهی نمونده غیر «فهمیدن»

حتی اگه شمشیرشون تیزه

باید یه روز باور کنن مارو

کل گزینه ها روی میزه

***

تقدیرمونو ثبت کن امروز

تو صفحه های روشن تقویم

از بابت تشویق و انگیزه

باید تشکر کرد از تحریم!!!

+نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت1 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

سلام

از این همه تأخیر البته به خاطر عدم دسترسی من به اینترنت شرمسارم.

ببخشید

            و بخوانید:

 

اینجا چرا بین همه جنگه
خون از در و دیوار می باره
وقتی همه تو شهر من خوبن
حس می کنم دستایی تو کاره

ما متحد بودیم و می خواستن
دلخون کنن کارون و از هامون
عیبامونو کردن تو چشم هم
دامن زدن به اختلافامون

ما ساده بودیم و نفهمیدیم
ما ساده هستیم و نمی فهمیم
بخشندگی تو سینه هامونه
تلقینمون می دن که بی رحمیم

پای غرور خاکمون امروز
با هم دیگه مردونه دس دادیم
شاگرد روح الله بودیم و
تو جنگ درسامونو پس دادیم

باید بفهمن این که آزادی
بی خاک، هر جا باشی زندانِ
باید بفهمن ما نمی میریم
باید بفهمن اینجا ایرانِ

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت11 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

 

چه جوری تو دل تو
باید نفوذ کنم
تا کی با بیداری
شبامو روز کنم

تموم من دلمه
که پاش کشیده وسط
نذار بپوسه به پات
نذار بگیره ازت

نذار به دل کندن
دلم بشه مجبور
که قاب عکساتو
خودم بریزم دور

نگو فراموشی
دوای هر درده
هنوز داره چشمام
پی تو می گرده

چه خوبه که شبها
بدون غم باشیم
چقدر دلگیره
بدون هم باشیم

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت6 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

 

از سرِ سخره پا عقب بگذار! در تو هرگز نبوده بال و پری

این نگاهت نگاهِ آخر توست، سمت ماهِ بلند اگر بپری

چشم این شاهزاده ها شور است! به خودت رحم کن که می میری

رحم یعنی نصیب را مسپار دست فنجان قهوه ی قجری

مادرت بغض کرده بی انصاف! و دعا می کند که برگردی

پدرت آه می کشد هر روز!  ــ کاش اصلا نداشتم پسری ــ                                    ه

"صبر" کن، "عشق" فرصت خوبیست که خودت را کمی محک بزنی

یا نه از فرط آه و ناله و اشک صبر این عشق را به سر ببری ...                                        ه

مرد باش و بمان به پای شکست! با شهامت بمان، که جاده ی ترس ــ                   ه

جز به بیراهه نیست! نیست مگر! بخورد باز تخته ای به دری ...                             ه

 

غروب اردوگاه/کوشک نصرت/قم                    

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت3 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

سلام مجدد خدمت دوستان عزیز!

امروز اولین روز مرخصیه حقیره!

از تشریف فرمایی و بذل محبت و لطف همگی دوستان سپاسگذارم! و کما کان

ملتمس دعا و تشکر ویژه از استاد علیرضا قزوه؛ که زهر غربت پادگان رو با عسل

محبت و مهربانیشون شیرین فرمودند! و البته خدا می دونه اجر شاد کردن دل یه

سرباز غریب چقدره چندتا کار جدید ناتمام دارم که به فضل خدا تمام خواهد شد!

ولی در باب توصیف احوال خویش از اسماعیل پناهی؛ شاعری خوش قریحه و

همدرد مدد می گیرم


رژه میره تو سرم خاطره هام ... دنیا داره از تو دورم میکنه

بسکه این ثانیه ها رو میشمرم ... زندگی داره صبورم میکنه

 

صبح پادگانٍ سربازی واسم ... با غروب فرق زیادی نداره

وقتی تنهامو بهت فکر میکنم ... غم دنیا روی شونم میباره

 

هردقیقه ای که بی تو میگذره ... قفس عشقمو تنگ تر میکنه

ترس اینکه نتونم ببینمت ... دوباره چشم منو تر میکنه

 

روی برجک نگهبانی همش ... دور امروزمو دیوار میکشم

گاهی وقتا از تو مینویسمو ... وقتی هم بشه یه سیگار میکشم

 

می دونم که حالمو نمیدونی ... می دونم کم نمیشه فاصله مون

آخه خدمت که یه روز، دو روزه نیس ... چه جوری بگم که چشم برام بمون

 

سخته دوری از تو اما دوباره ... بند پوتینمو محکم میکنم

زیر پرچم سه رنگ وطنم ... می مونم این دلو آدم میکنم

+نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت11 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

درودی به رنگ بدرود خدمت تمامی دوستان مهربان و عزیز!

غرضی نیست جز بدرودی چند ماهه از محضر شریف شما؛ و خدا

حافظی صمیمانه تر با این دفتر پاره پاره ی دلتنگی های حبابی نه

چندان شاعر!

در باب نظر بازی دوستان شاعرم، از توضیح اضافت پناه می برم به

چند بیت از محمد سعید میرزایی عزیز ....

 

 تو خود حدیث مفصل بخوان.....

 


او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجى از فلز، شب خاموش پادگان

می‌خواست نامه‌اى بنویسد، ترانه‌خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

دلتنگ نیستم که بپرسى براى که؟

عاشق که نیستم تو بگویى چرا جوان؟

این ابرها براى تو بالش کن و بخواب

ماه عزیز! ماه جوان! ماه مهربان!

سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطى!

سرباز، فکر کرد به شبهاى امتحان!

آوازهاى زخمى ســــرباز، تا سحر

تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان

وقت سحر که بین شب و روز مى‌کند

پوتین تابه‌تاى خودش را به پا جهان

ســرنیزه‌ى هزار ستاره، به سمت او

چرخید و دســت بند زدش ماه دیده بان

تا عصــــــر، در ادامه ى آواز او چکید

از ابرهاى ســـوخته ، نعــش پــرندگان...


و در آخر

جدید ترین ترانه ی خود را تقدیم حضور صمیمیتان می نمایم. باشد که از

قافله ی بروز رسانی چندان عقب نمانم!

و فراموش نکنید که سربازان به دعای شما محتاج تر اند...!

...

برام گریه کن! شاید آروم بشم!

شاید کم کنی بار دردو غمو

برام گریه کن تا سبک تر بشم!

من از یاد بردم آخه گریمو

 

تا می تونی دست منو سف بگیر

نمی خوام دوباره منو گم کنی!

زیادی تو چشمای من زل نزن!

نمی خوام غمامو تجسم کنی!

 

شبام خیلی وقته زمستون شدن

کمک کن که روزامو از دس ندم

کسایی به من سنگ تهمت زدن؛

که من سنگشونو به سینم زدم

 

پر از ظلمت و کینه بودن همه

از انصاف و خوبی فقط دم زدن!

اگه حرفاشون حرف محکم نبود

ولی سیلیاشونو محکم زدن!!!

 

 

نپرس این که چشمام چرا خون شده!

محاله با این حرفا بهتر بشم!

من از یاد بردم دیگه گریمو

 فقط گریه کن تا سبک تر بشم!


ولی اولین خندمو یادمه

طلوعی که چشمات به دادم رسید!

طلوعی که دنیارو دادن به من

طلوعی که حوا به آدم رسید...!

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت12 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

 

پاییز بی کسیش به آذر رسیده بود

مردی که زندگیش به آخر رسیده بود

عطری که بود در غزل اش بوی سیب بود

مردی که در لباس خودش هم غریب بود

آهنگ پخش می شد و بارا ن گرفته بود

آهنگ سوز سنگر و گردان گرفته بود

از غربت نهفته در آهنگ اشک ریخت

باران چقدر با تو هماهنگ اشک ریخت!!!

مردی هنوز در غم جا ماندن از قطار

هرجا شنید واژه ای از "جنگ" اشک ریخت

آنقدر غصه خورد به تنهایی خودش

در غربتی که داشت دلش، سنگ اشک ریخت

با ما غریبه بود! خودش بود و خاطرات

با چهره ای شکسته، دلی تنگ اشک ریخت

از شعر او به حیرت و لبخند مانده بود

مردی که شهر را به تعجب کشانده بود

عمری غزل غزل غزل از درد دین نوشت

او انتهای دفتر شعرش چنین نوشت

با خون خود تمامی مان را محک زدند

انان که هندوانه ی خود را نمک زدند

این را نوشت و بعد به خوابی عمیق رفت...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت11 قبل از ظهرتوسط رحیم | |

دردمندیم، غربیبیم، مدد می خواهیم

مستمندیم؛ خداوند صمد می خواهیم

زخم خوردیم که بی تاب تر از این باشیم

ما دعایی که به بالا برود می خواهیم

 اهل حق ایم ولی کاش کسی می فهمید

باز گمگشته ی راهیم! بلد می خواهیم

جویباریم که در کثرتمان وحدت نیست

اتحادی که به دریا برسد می خواهیم

سال هشتادو نه از دلهره  لبریز شدیم

عید موعود تو را سال نود می خواهیم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت1 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

سلام

دیشب دلم گرفته بود. دوست داشتم یه عزیزی پیشم باشه، که نبود

دو سه بیت با جای خالیش حرف زدم! که دوست دارم اینجا بنویسم اش

(اگه سر زدی چیزایی رو که باید می شنیدی رو خودت بخون)

 

باز این چشم هوایی شده، باران دارد

سفره ی خالی این غمزده مهمان دارد

بی غزل های نگاه تو شبی مردن من

اتفاقی است که افتادنش امکان دارد

شرمساری دل این است که دور افتادست

از سر شرم خودش را ز تو پنهان دارد

پای در بندم و چندیست دلم آشوب است

دل من باز هوای غزلستان دارد

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت12 بعد از ظهرتوسط رحیم | |

ما را نترسانید از جنگی که در پیش است

این جنگ بی تردید جنگ « ریشه » با « ریش » است

این جنگ سی سال است می سوزد که بر خیزد

تهران به تهران دارد امشب اشک می ریزد

تهران من ، تنها شدی با هر چه نامرد است

این ها که در فریاد هاشان « شاه برگرد » است !

این ها که پرچم هایشان بی نقش الله است

راهی که در چشمانشان دارند بی راهه است

در قلب شان شوق ادای هیچ دینی نیست

این ها که در تقویم شان روز خمینی « ره » نیست

این ها که قرآن را برای نیزه می خواهند

مثل پلنگان قرن ها در حسرت ماهند

امشب عزادارم ، محرم دارم انگاری

در هر خیابان کوچه ای غم  دارم انگاری

امشب دلم تنگ است از تلخی دنیا شان

امشب عزادارم ، برای سوت و کف ها شان

امشب عزادارم ، قلم می افتد از دستم

من با تمام درد های شهر همدستم

این اتفاق تازه ای در دفتر ما نیست

هر کس عبا بر دوش شد پیغمبر ما نیست

ما در هوای حضرت خورشید می میریم

شب هم که باشد ، تیرگی در باور ما نیست

هستند آن هایی که بیعت نامه هاشان هست

اما کنون دستان شان هم سنگر ما نیست

این خاک « جمهوری اسلامی ایران » است

این ها که می گویند نام دیگر ما نیست

امروز مولا گفت : روز مرگ شمشیر است

امروز مولا گفت : روز آخر ما نیست

ما دل به مولا داده ها دل داده می میرم

ما سخت عاشق می شویم و ساده می میریم

فرقی ندارد بهمن و دی در مرام ما

باید بیفتد بر لب این شهر نام ما

این خاک سلمان است و چون کوفه نخواهد شد

تنها نمی ماند ، نمی ماند امام ما

هم نامه هامان یاد مان مانده ست تا آخر

هم بی جوابش بر نمی گردد سلام ما

ای حضرت خورشید ، بی تردید می میریم

یک روز در راه قدم هایت تمام ما

***

دارید مثل برگ ها در باد می ریزید

ای سبز پوشانی که بی شک اهل پاییزید

امشب کسی که دست با ما داده آزاده ست

دیروز دیروز است « میزان حال افراد است »

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت1 بعد از ظهرتوسط رحیم | |