تبليغاتX
شاعرترین حباب
مجموعه آثار رحیم کریمی
سلام

از این همه تأخیر البته به خاطر عدم دسترسی من به اینترنت شرمسارم.

ببخشید

            و بخوانید:

 

اینجا چرا بین همه جنگه
خون از در و دیوار می باره
وقتی همه تو شهر من خوبن
حس می کنم دستایی تو کاره

ما متحد بودیم و می خواستن
دلخون کنن کارون و از هامون
عیبامونو کردن تو چشم هم
دامن زدن به اختلافامون

ما ساده بودیم و نفهمیدیم
ما ساده هستیم و نمی فهمیم
بخشندگی تو سینه هامونه
تلقینمون می دن که بی رحمیم

پای غرور خاکمون امروز
با هم دیگه مردونه دس دادیم
شاگرد روح الله بودیم و
تو جنگ درسامونو پس دادیم

باید بفهمن این که آزادی
بی خاک، هر جا باشی زندانِ
باید بفهمن ما نمی میریم
باید بفهمن اینجا ایرانِ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رحیم | 
 

چه جوری تو دل تو
باید نفوذ کنم
تا کی با بیداری
شبامو روز کنم

تموم من دلمه
که پاش کشیده وسط
نذار بپوسه به پات
نذار بگیره ازت

نذار به دل کندن
دلم بشه مجبور
که قاب عکساتو
خودم بریزم دور

نگو فراموشی
دوای هر درده
هنوز داره چشمام
پی تو می گرده

چه خوبه که شبها
بدون غم باشیم
چقدر دلگیره
بدون هم باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 6 بعد از ظهر  توسط رحیم | 
 

از سرِ سخره پا عقب بگذار! در تو هرگز نبوده بال و پری

این نگاهت نگاهِ آخر توست، سمت ماهِ بلند اگر بپری

چشم این شاهزاده ها شور است! به خودت رحم کن که می میری

رحم یعنی نصیب را مسپار دست فنجان قهوه ی قجری

مادرت بغض کرده بی انصاف! و دعا می کند که برگردی

پدرت آه می کشد هر روز!  ــ کاش اصلا نداشتم پسری ــ                                    ه

"صبر" کن، "عشق" فرصت خوبیست که خودت را کمی محک بزنی

یا نه از فرط آه و ناله و اشک صبر این عشق را به سر ببری ...                                        ه

مرد باش و بمان به پای شکست! با شهامت بمان، که جاده ی ترس ــ                   ه

جز به بیراهه نیست! نیست مگر! بخورد باز تخته ای به دری ...                             ه

 

غروب اردوگاه/کوشک نصرت/قم                    

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط رحیم | 

سلام مجدد خدمت دوستان عزیز!

امروز اولین روز مرخصیه حقیره!

از تشریف فرمایی و بذل محبت و لطف همگی دوستان سپاسگذارم! و کما کان

ملتمس دعا و تشکر ویژه از استاد علیرضا قزوه؛ که زهر غربت پادگان رو با عسل

محبت و مهربانیشون شیرین فرمودند! و البته خدا می دونه اجر شاد کردن دل یه

سرباز غریب چقدره چندتا کار جدید ناتمام دارم که به فضل خدا تمام خواهد شد!

ولی در باب توصیف احوال خویش از اسماعیل پناهی؛ شاعری خوش قریحه و

همدرد مدد می گیرم


رژه میره تو سرم خاطره هام ... دنیا داره از تو دورم میکنه

بسکه این ثانیه ها رو میشمرم ... زندگی داره صبورم میکنه

 

صبح پادگانٍ سربازی واسم ... با غروب فرق زیادی نداره

وقتی تنهامو بهت فکر میکنم ... غم دنیا روی شونم میباره

 

هردقیقه ای که بی تو میگذره ... قفس عشقمو تنگ تر میکنه

ترس اینکه نتونم ببینمت ... دوباره چشم منو تر میکنه

 

روی برجک نگهبانی همش ... دور امروزمو دیوار میکشم

گاهی وقتا از تو مینویسمو ... وقتی هم بشه یه سیگار میکشم

 

می دونم که حالمو نمیدونی ... می دونم کم نمیشه فاصله مون

آخه خدمت که یه روز، دو روزه نیس ... چه جوری بگم که چشم برام بمون

 

سخته دوری از تو اما دوباره ... بند پوتینمو محکم میکنم

زیر پرچم سه رنگ وطنم ... می مونم این دلو آدم میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رحیم | 

درودی به رنگ بدرود خدمت تمامی دوستان مهربان و عزیز!

غرضی نیست جز بدرودی چند ماهه از محضر شریف شما؛ و خدا

حافظی صمیمانه تر با این دفتر پاره پاره ی دلتنگی های حبابی نه

چندان شاعر!

در باب نظر بازی دوستان شاعرم، از توضیح اضافت پناه می برم به

چند بیت از محمد سعید میرزایی عزیز ....

 

 تو خود حدیث مفصل بخوان.....

 


او دوست بود با کلمات و ستارگان

بر برجى از فلز، شب خاموش پادگان

می‌خواست نامه‌اى بنویسد، ترانه‌خواند

تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:

دلتنگ نیستم که بپرسى براى که؟

عاشق که نیستم تو بگویى چرا جوان؟

این ابرها براى تو بالش کن و بخواب

ماه عزیز! ماه جوان! ماه مهربان!

سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطى!

سرباز، فکر کرد به شبهاى امتحان!

آوازهاى زخمى ســــرباز، تا سحر

تکرار شد، ستاره ستاره، دهان دهان

وقت سحر که بین شب و روز مى‌کند

پوتین تابه‌تاى خودش را به پا جهان

ســرنیزه‌ى هزار ستاره، به سمت او

چرخید و دســت بند زدش ماه دیده بان

تا عصــــــر، در ادامه ى آواز او چکید

از ابرهاى ســـوخته ، نعــش پــرندگان...


و در آخر

جدید ترین ترانه ی خود را تقدیم حضور صمیمیتان می نمایم. باشد که از

قافله ی بروز رسانی چندان عقب نمانم!

و فراموش نکنید که سربازان به دعای شما محتاج تر اند...!

...

برام گریه کن! شاید آروم بشم!

شاید کم کنی بار دردو غمو

برام گریه کن تا سبک تر بشم!

من از یاد بردم آخه گریمو

 

تا می تونی دست منو سف بگیر

نمی خوام دوباره منو گم کنی!

زیادی تو چشمای من زل نزن!

نمی خوام غمامو تجسم کنی!

 

شبام خیلی وقته زمستون شدن

کمک کن که روزامو از دس ندم

کسایی به من سنگ تهمت زدن؛

که من سنگشونو به سینم زدم

 

پر از ظلمت و کینه بودن همه

از انصاف و خوبی فقط دم زدن!

اگه حرفاشون حرف محکم نبود

ولی سیلیاشونو محکم زدن!!!

 

 

نپرس این که چشمام چرا خون شده!

محاله با این حرفا بهتر بشم!

من از یاد بردم دیگه گریمو

 فقط گریه کن تا سبک تر بشم!


ولی اولین خندمو یادمه

طلوعی که چشمات به دادم رسید!

طلوعی که دنیارو دادن به من

طلوعی که حوا به آدم رسید...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رحیم | 
 

پاییز بی کسیش به آذر رسیده بود

مردی که زندگیش به آخر رسیده بود

عطری که بود در غزل اش بوی سیب بود

مردی که در لباس خودش هم غریب بود

آهنگ پخش می شد و بارا ن گرفته بود

آهنگ سوز سنگر و گردان گرفته بود

از غربت نهفته در آهنگ اشک ریخت

باران چقدر با تو هماهنگ اشک ریخت!!!

مردی هنوز در غم جا ماندن از قطار

هرجا شنید واژه ای از "جنگ" اشک ریخت

آنقدر غصه خورد به تنهایی خودش

در غربتی که داشت دلش، سنگ اشک ریخت

با ما غریبه بود! خودش بود و خاطرات

با چهره ای شکسته، دلی تنگ اشک ریخت

از شعر او به حیرت و لبخند مانده بود

مردی که شهر را به تعجب کشانده بود

عمری غزل غزل غزل از درد دین نوشت

او انتهای دفتر شعرش چنین نوشت

با خون خود تمامی مان را محک زدند

انان که هندوانه ی خود را نمک زدند

این را نوشت و بعد به خوابی عمیق رفت...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رحیم | 

دردمندیم، غربیبیم، مدد می خواهیم

مستمندیم؛ خداوند صمد می خواهیم

زخم خوردیم که بی تاب تر از این باشیم

ما دعایی که به بالا برود می خواهیم

 اهل حق ایم ولی کاش کسی می فهمید

باز گمگشته ی راهیم! بلد می خواهیم

جویباریم که در کثرتمان وحدت نیست

اتحادی که به دریا برسد می خواهیم

سال هشتادو نه از دلهره  لبریز شدیم

عید موعود تو را سال نود می خواهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط رحیم | 
سلام

دیشب دلم گرفته بود. دوست داشتم یه عزیزی پیشم باشه، که نبود

دو سه بیت با جای خالیش حرف زدم! که دوست دارم اینجا بنویسم اش

(اگه سر زدی چیزایی رو که باید می شنیدی رو خودت بخون)

 

باز این چشم هوایی شده، باران دارد

سفره ی خالی این غمزده مهمان دارد

بی غزل های نگاه تو شبی مردن من

اتفاقی است که افتادنش امکان دارد

شرمساری دل این است که دور افتادست

از سر شرم خودش را ز تو پنهان دارد

پای در بندم و چندیست دلم آشوب است

دل من باز هوای غزلستان دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رحیم | 

ما را نترسانید از جنگی که در پیش است

این جنگ بی تردید جنگ « ریشه » با « ریش » است

این جنگ سی سال است می سوزد که بر خیزد

تهران به تهران دارد امشب اشک می ریزد

تهران من ، تنها شدی با هر چه نامرد است

این ها که در فریاد هاشان « شاه برگرد » است !

این ها که پرچم هایشان بی نقش الله است

راهی که در چشمانشان دارند بی راهه است

در قلب شان شوق ادای هیچ دینی نیست

این ها که در تقویم شان روز خمینی « ره » نیست

این ها که قرآن را برای نیزه می خواهند

مثل پلنگان قرن ها در حسرت ماهند

امشب عزادارم ، محرم دارم انگاری

در هر خیابان کوچه ای غم  دارم انگاری

امشب دلم تنگ است از تلخی دنیا شان

امشب عزادارم ، برای سوت و کف ها شان

امشب عزادارم ، قلم می افتد از دستم

من با تمام درد های شهر همدستم

این اتفاق تازه ای در دفتر ما نیست

هر کس عبا بر دوش شد پیغمبر ما نیست

ما در هوای حضرت خورشید می میریم

شب هم که باشد ، تیرگی در باور ما نیست

هستند آن هایی که بیعت نامه هاشان هست

اما کنون دستان شان هم سنگر ما نیست

این خاک « جمهوری اسلامی ایران » است

این ها که می گویند نام دیگر ما نیست

امروز مولا گفت : روز مرگ شمشیر است

امروز مولا گفت : روز آخر ما نیست

ما دل به مولا داده ها دل داده می میرم

ما سخت عاشق می شویم و ساده می میریم

فرقی ندارد بهمن و دی در مرام ما

باید بیفتد بر لب این شهر نام ما

این خاک سلمان است و چون کوفه نخواهد شد

تنها نمی ماند ، نمی ماند امام ما

هم نامه هامان یاد مان مانده ست تا آخر

هم بی جوابش بر نمی گردد سلام ما

ای حضرت خورشید ، بی تردید می میریم

یک روز در راه قدم هایت تمام ما

***

دارید مثل برگ ها در باد می ریزید

ای سبز پوشانی که بی شک اهل پاییزید

امشب کسی که دست با ما داده آزاده ست

دیروز دیروز است « میزان حال افراد است »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 1 بعد از ظهر  توسط رحیم | 
"بانو سلام" من به همین واژه دلخوشم

دارم غرور را به هوای تو می کشم

تو اولین ملیکه ی زیبای خلقتی

من آخرین سلاله ی مظلوم کورشم

***

بانو ببخش اگر که کمی ماتتان شدم

با خیرگی دلیل مکافاتتان شدم

من چشم هام دست خودم نیست مهربان

شرمنده ام مصدع اوقاتتان شدم

***

چون قلب من که در غمتان پاره پاره شد

این شعر هم به یاد شما چارپاره شد

تصویر چشم های شما در میان ماه

در جسم رود غم زده روحی دوباره شد

***

بگذار دل ببندم تا زنده ام هنوز

من با خیال روی شما زنده ام هنوز

در من سوالها به جوابی نمی رسند

با اینهمه شکست چرا زنده ام هنوز؟

***

آری -اگرچه خسته- ولی مرد جاده ام

از روی بی کسی به کسی دل نداده ام

من زیر کوه غربت و دردم ولی هنوز

با زانوان بی رمق ام ایستاده ام

***

می خواستم که با غزل چشمهایتان

مرثیه ای دوباره بگویم برایتان

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

 با این که خالی است در این خانه جایتان
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رحیم | 
تعجب نکن از نگاهم، برو! اگر خواهش چشم هایم کم است

تعجب نکن راه در دست توست، و پلهای پشت سرت محکم است

برو، حیف این لحظه های تو نیست؟ نمی خواهم از شور تو کم شود

اگرچه پر از لحظه های بدم، اگر چه نصیبم فقط ماتم است

حلالم نکن تا بسوزد دلم! من عمریست با سوختن زنده ام

من عریست با درد سر می کنم، ولی بودنت اندکی مرهم است

برو تا در اندیشه ام حل شوی، برو تا به رویا مبدل شوی

اگر تکیه گاه بدی بوده ام! اگر خواهش چشم من مبهم است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رحیم | 
این یکی از قدیمی ترین ترانه هامه! ولی چون یه کم دلم گرفته بود این ترانه رو آپ کردم.

از صمیم قلب امیدوارم ضعیف بودنشو به بزرگی خودتون ببخشید!

 

ابرای پاییزی شبه منن

حق دارن از غصه ببارن برام

یه آدم شکسته پیش رو ته

کسی که هیچّی نداره جز "سلام"!


مثل همیشه دل من گرفتو

سنگ صبورمم همین قلم بود

گفتم یه نامه بنویسم بگم

نبود تو تموم ماتمم بود!


آقا! نذار ـ اگه تو راهت هستم ـ

اسیر برف و بارون و مه بشم

حیف تو بالای سرم باشی و

من زیر بار بی کسی له بشم!


اصلا آقا من بد و زشت و سیاه

یه بد می خواد خوب بشه، یاریش میدی؟

یه عمره پاییز و زمستون بوده

آقا یه مژده ی بهاریش میدی؟


یکی نفهمه و می خواد بفهمه!

می خواد بفهمه متولّیش کیه

فقط برام یه چیزو معنی بکن

آقا! امام عصر معنیش چیه؟


نذار بپوسم الکی تموم شم

من که می تونم واسه تو بمیرم

یه عمره سرما رفته توی جونم

بذار یه شب دست تو رو بگیرم


به من بفهمون خودتو خواهشاً

با خود من باشه همینم که هست!

وقتی کسی مثل تو هست تو دنیا

حیف دل و به هرکی غیر از تو بست...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رحیم | 
باورش ... نه ! زیاد مشکل نیست ، حرفهایی که بر دلم ماندند

آسمان تمام دنیا را ابرهای سیاه پوشاندند

آسمان بودنت بدیهی بود ، قبله یعنی نگاه غمگینت

و چه احمق شدند دستانی که تو را رو به قبله خواباندند

چشمهایم فقط تو را می دید که شبیه فرشته ها بودی

و تو را مثل تکه ای خورشید بین دستان ماه پیچاندند

مثل یک قطره نور سر می خورد بدنت روی خاطراتی که

آدمکهای ظاهرا ْ غمگین ، دور تا دور خانه چرخاندند

گورکن با تمام سنگدلیش خاک می ریخت روی خاطره هام

و تمام وجود ماهت را خاکهای سیاه پوشاندند

تو نبودی که قصه می گفتی ، من نبودم که گریه می کردم

حس یک شعر تازه بودی که عده ای آیه آیه می خواندند

                                   ...

نه کسی گریه می کند بی تو ، نه کسی داد می زند که نرو

باورش هم زیاد مشکل نیست ... حرفهایی که بر دلم ماندند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط رحیم | 

انگار درک این همه انکار عادی است

وقتی که دوره دوره ی بی اعتمادی است

انکار نیست این که نبینیم درد را

وقتی یتیم آرزویش جامدادی است

"ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم"

در جمع داغ دیده کجا جای شادی است

من گنگ خواب دیده ام و خواب های من

سیمرغ هفت پیکر و هفتاد وادی است

من درد روزگار خودم را گریستم

این ابتدای آنچه به من یاد دادی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط رحیم | 

 

"درود بر محمد مهدی سیار و ذوق لطیف اش"


هنوز مثل زمین در طواف خورشیدم

ولی زمین نشدم،گرد خود نچرخیدم

حکایت من و باران که میگریست یکیست

از آسمان به زمین کرده اند تبعیدم

مرور میکنم این سالهای هجری را

پر از تلاقی ماه محرم و عیدم

بگو به باد که من آفتابگردانم

جز آفتاب به ساز کسی نرقصیدم

گل محمدی ام من،سلامم و صلوات

ولی سراپا تیغم اگر بچینیدم!

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند

ستاره سحرم پیشمرگ خورشیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رحیم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

آری! به سمت حضرت خورشید برگشتیم!
وقتی خدا فرمود: "برگردید" برگشتیم ...

-----------------------------------

(استفاده از ترانه ها مشروط به اجازه ی کتبی است)

نوشته های پیشین
هفته اوّل آبان 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته اوّل اردیبهشت 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389
هفته اوّل اسفند 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته دوم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته دوم اردیبهشت 1389
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم مهر 1385
پیوندها
علیرضا قزوه
محمد مهدی سیار
محمد حسن نعمتی
میلاد عرفان پور
حمیدرضا برقعی
علی محمد مودب
حامد عسکری
سعید بیابانکی
جلیل صفربیگی
محمد سهرابی
مرتضی امیری اسفندقه
حسین زحمتکش
حسین زحمتکش
مریم جعفری آذرمانی
محمد کاظم کاظمی
نغمه مستشار نظامی
سید علی سلامتی
انجمن ادبی فراز
فرهاد زارع کوهی
ف.قیدر
رضا رضوی
سعید غلامی
حسین متولیان
امیر سهرابی
مریم عبدی
انجمن فردوسی
محمد حسین نجفی
شعر و ...
دریا
علی سلیمانی
ناصر فیض
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM